مستطیل آخر
به این مستطیل
که می رسی
تازه می فهمی
زمین گرد نیست
بلوغ
بزرگ شدی
و تنهایی یک درخت
در خیابانی پرت
یادت رفت
که چشمهای تو بالغ تر شده اند
آن قدر
که اناری را ترک می داد
بزرگ شدی
دستهایی که دستت بود
فراموشت شدند
تنهایی ات را خندیدی
اندوهت را در قهوه خانه های شهر
در سیگار های تکرار
در انتهای کوچه ای که به قلبت می رسید
بالا آوردی
حالا
بی طناب
بی دار
داری
دار
بازی
می کنی
من تا تو
باورنمی کنم !
خیابانها تو را می برند
از من تا تو
من تمام خیابانها را
از تو تا خودم
تنها برمی گردم
قسمت
نه من کنار تو هستم
نه تو اینجا
چقدر بد است
هر کسی جای خود باشد
...
به تو
رسانده ایم قصه خود را به این سه تا نقطه
من و تو ایم و فاصله ی بین ما نقطه
من و تو روی واژه هستی کنار هم هستیم
کجاست معنی هستی بدون ما دو تا نقطه
ابرها
هیچ آوازی نخوانده بودیم
وچشمهای ساکت مان
اصلا به هم خیره نشدند
که ابرها
ابرها
همگی رفته بودند
دل تنگ
دلتنگم
نه آنقدر که بوسه ای مرا آغاز کند
دلتنگم
آنقدر که با دل تنگم
به نقطه آخر این خط فکر می کنم
این خط که به هیچ کسی نمی رسد
این غزل نیمه تمام را می گذارم به این امید که مثل غزل قبلی ام با من درگیر شود وخودش
خودش را تمام کند.
دارم شکست می خورم از چشم تو نگاه !
بعد ازتو رو نکرده به من آفتاب وماه
تو شاهنامه ای و پرازنازونخره ای
من مثنوی سرد وسکوتی از اشتباه
در این هوای سرد زمستان چگونه تو
بیرون کشیده ای اَم ٬ بی شال و بی کلاه
در کوچه های پرت به سیگار می رسم
در کوچه ی تو به افسوس ودرد و... آه
از مادرم که مرا عاق کرده است
از خواهرم که نگاهش شکنجه ...گاه
می گویدم رضا ! الَکی لج نکن ببین
این راه می بَرَدت ناکجا ٬ به چاه
فرق مي کند
چیزی نمانده چشم و دلم مبتذل شود
این روزهای مسخره در مرگ حل شود
یک صبح٬صبح ِابری ِ پاییزی و قشنگ
شاعربه مرگ ومرگ به شاعر بدل شود
وقتی که روی زندگی ات خط کشیده اند
فرقی نمی کند که زمستان حَمَل شود
فرقی نمی کند که برای گرسنگیت
صبحانه هات شیرو پنیر و عسل شود
یا موی نا مرتب و شلوار پاره ات
حرف و حدیث دخترکان محل شود
*
اما نه ! فرق می کند این که نگاه تو
در یأس های فلسفی ام راه حل شود
گلهای گیج روسری ات را تکان بده
تا واژه های مرده ی ذهنم غزل شود
خيابان
تو
سیگاری نیستی
که طول یک خیابان تاریک را روشن می کند
تو بوسه ای نیستی
که از لبهایت ...
برمی داری
مرا به کودکی های دورم می بری
به دوری های کودکی ام از تو
من
نیامده ام که از این خیابان بگذرم
و برای دلخوشی کسی
شاد باشم
گریه کنم
و یا گلی را به اتفاق اسم تو
دوست بدارم
من این خیابان را زیسته ام
گریسته ام
و در آن خواهم مرد
آرام
آرامم
آنقدر که از پریدن پرنده ای غافل
ودر هیچ خیابانی گم نمی شوم
آرامم
واین مرا نمی کَشد
به پرسه های شبانه
به بودنی در شعر
هر چند مادرم
خوشحال است
که من
آرامم
رامم
واین مرا از تو دور می کند
دود
چقدر این سالها را ناگهان زود
شدم با تیر وکِنت و مانتانا دود
ودل بستم به چشمان کسی که
فقط در نامه ها یش عاشقم بود
تقویم
از تو به جز این ترانه ها حاصل نیست
شبهای تو را ستاره ام قابل نیست
بگذار بگویند که نحس است ولی
تقویم بدون ماه تو کامل نیست
اين روزها
این روزها که قول و غزل رفته از دلم
در کوچه های پرت خودم خسته و ولم
از هر طرف که می روم آوار می شود
بود و نبود و اهل جهان در مقابلم
بی آنکه چشمهای کسی آتشم کند
بی آنکه راهها ببرندم به منزلم
بی آنکه راهها........................
.....................................
.....................................
.....................................
امید
زندگی
هیاهوی گله ای گوسفند است
در سینه کویری فقیر
در سپیده دمی دیگر
به امیدسپیده دمی دیگر
خاطره
چون روستایی خاموش
در سینه غبارین کویر
ما می میریم
کاش
سالها بعد
نگاه اتفاقی مسافری بی خواب
ما را به یاد بیاورد
بودن
چگونه می توان
بودن خویش را جشن گرفت
وقتی
چون سنگی
افتاده بر سینه کویر
باکره گی بودنت را
نگاه هرزه هیچ عابری درنیافته است
فراوان
آنقدر فراوانی که از کاسه ی چشمهای من
سر می روی
و پسر همسايه از ديوار می افتد
فرشته ساعت ۶
چندی است که از کشف و شهودم دورم
از دغدغه های صبح زودم دورم
از راز همان فرشته ی ساعت ۶
از عشق يکی بود و نبودم دورم
ميزان
ما خالی .از تاب و تب هم شده ايم
ديگر نه برای هم ماه . شب هم شده ايم
آری همه گفتند که « ميزان » هميم
حالا چه شده که «عقرب »هم شده ايم
کاش
کاش از اين راه نيامده بودی
ترديد تو را زيبا نشان می داد
نيامدن زيبا تر
« تقديم به تو»
حماقت
تصميم گرفتم از تو صحبت نکنم
از چشم تو با دلم روايت نکنم
اما کسی از درون من می گويد
اين کار نمی شود حماقت نکنم
بهشت
به خيابان می زنی
به خيابانهايی که به عابران خودش معتاد است
و تو رابه جايی نمی برند
بر می گردی ؟
سيگار و چايی و خانه
بهشت کوچک توست
وسوسه
گاهی جهان به وسوسه ای بسته است
مردی از پله ها بالا می رود
مردی از پله ها ...
هيچ کس پايين نيامد
مهم نيست؟!
مهم نبودم
مثل سنگی که به مرداب پرتابش کرد
مهم بود
مثل سنگی که به رودخانه انداختم
تقديم به کارت شناسايی
نور دو ديده
تورا می گويم ای نور دوديده
که مردم هرچه ديده از تو ديده
مبادا لحظه ای دور از تو باشم
وگر نه خانه ام " سنگ سفيده "
انتظار
پيوسته در انتظار تو ميمانم
يك عمر سر قرار تو ميمانم
هر چند نيامدي و پائيز رسيد
تا آمدن بهار تو ميمانم
۸۰/۱۱/۲۱
پنجره
محتاج همان عشوه و ناز است هنوز
دستي كه به سمت تو دراز است هنوز
هر چند تو بر پنجرهات پرده كشيدي
اين پنجرهي رو به تو باز است هنوز
تعطيل
تعطيلم اين هميشهي دور از تو را عزيز
يعني نه راه پيش و پسي مانده، نه گريز
بايد بسوزم از تو، بسازم به سوختن
از روزگار قسمت من بوده اين دو چيز
گاهي چه سير ميشوم از هر چه آدم است
از خواهرم كه ناز و قشنگ است، از تو نيز
از او كه در شباهنگ تو مو نميزند
او كه اتاق خواب مرا ميكند تميز
بي او تمام زندگيام سيب گندهاي است
بي تو چه سخت وسوسهام ميكند پريز
□
من در اتاق خواب خودم دفن ميشوم
در لابهلاي دفتر شوم، كنار ميز
در خود
چون كرمهاي گمشدهاي در شيار خود
بيدست و پا و مبهم و درگير و دار خود
از آفتاب و آي بالا تهي شده
لوليدهايم مثل هميشه كنار خود
با بيلهاي حادثه هم زير و رو شديم
اما نشد كه پر بكشيم از مدار خود
حتي نه آ ، و حسرتي از سينهمان گذشت
مائيم و خاكدان و تماشاي كار خود
در بندهاي خاكي دنيا شناوريم
ما زندهايم روي طنابان دار خود
۱۲/۴/۷۹
…….
آورده باد از تو همين ارتعاش را
اين حسرت هميشهي افسوس و كاش را
آورده باد تا كه بخاطر بياورم
آن رفتن مطنطن ناز و يواش را
در هم شكسته ساده به دورم كشيدهاي
اين مرد رزق و روزي و مرد تلاش را
بي تو قرار نيست كه شيرين كند كسي
اين پِيله چاي تيره و نان لواش را
قسمت
قسمت اين گونه ورق خورد و ورق باطله ماند
بين ما باز همان خط و همان فاصله ماند
قسمت اين بار براي من بيچاره فقط
از تو يك دفتر پر خاطره و يك گِلِه ماند
گر چه من شعر نگفتم به رديفي جز تو
اين چنين قافيه انديشي من بيصِلِه ماند
كاروان تو از اين چاه، نه آبي برداشت
يوسف چشم زليخاي تو از قافله ماند
۲۱/۴/۸۱
افغاني
تمام عمر من طوفاني و جنگ
من و يك سفره از بيناني و جنگ
جدا كي بوده از همديگر اين ها
غريبي و غم و افغاني و جنگ
۸۰/۸/۲۵
خانه
بيهوده پي گمشدهام ميگردم
اينجا كه از آسمان او دلسردم
اينجا نه براي مثل من جايي هست
اي كاش به خانهي خودم برگردم
۸۰/۸/۲۵
كابل
اين بار بهار و عيد ما با گل بود
چون جاي گلوله هر كجا سنبل بود
امسال كه عيدي خدا اينگونه
لبخند قشنگ غزني و كابُل بود
۸۱/۱/۴
مسأله
بين من و تو مسألهاي مجهول است
اين مسألهها براي تو معمول است
ديروز به خانهي دلت زنگ زدم
انگار شمارهي دلت مشغول است
17/11/80
مشق شب
هر چند كه در بساط خود آه نداشت
بيچاره دلم به خندهاي راه نداشت
در مدرسهي چشم كسي درس نخواند
مشق شبي از ستاره و ماه نداشت
27/10/80
اي كاش لباس و كفش و كيفت بودم
يا حلقه در انگشت ظريفت بودم
يا اينكه من و تو يك رباعي بوديم
تو قافيه ميشدي، رديفت بودم
21/2 /84
ساعتٍ …
جمعه درست ساعتٍ … يادم نميرود
در تنگ پنج متري قلبم شدي رصد
من التماس و خواهش اينكه بمان! بمان!
اما تو بر صداقت اين سينه دستٍ رد
گفتم كجا؟ چرا؟ چمدان تو بسته بود
گفتي كه هيچ غم مخور اين نيز بگذرد
«اين نيز» نيز بگذرد اما كجا؟ چه وقت؟
دستم به دستهاي قشنگ تو ميرسد
تو مثل باد رد شدي از من و من هنوز
درشاهراه چشم تو افتادهام مدد!
◘
كوچه شلوغ بود و تو برگشتي از سفر
اما نبود هيچ كسي در پلاك صد
درصفحه حوادث فردا نوشته شد
«افتاده روي عكس قشنگ تو يك جسد»
۸۲/۸/۲۸
بهانه
بهانه
بهانه خوبي بود
كه زبانم را ميبست
لبهايم را ميتركاند
و در چشمهاي تو پنهان ميماند
بهانه خوبي بود
كه مرا به سرگرداني خيابانها وصله ميكرد
به شبهايي كه ماه را دو تا ببينم
و تنهاييام در صندليها ته نشين شود
بهانه خوبي بود؟
كه من لبهايم را بدوزم
تو چشمهايت را سرمه كني
و آسمان بالای سر ما
- هنوز -
آبي آبي باشد
بيآنكه آبي از آب تكان بخورد
بهانهي خوبي بود
بهانهاي كه ديگر نيست
17/4/83
دل دل
تقويم غريبي مرا كامل كرد
درپاكي روستاييام دل دل كرد
آن كوزه به دوش قريهي بالادست
اين آبي ارتباطمان را گل كرد
17/8/82
معتاد
از زندگياش حساب من را كم كرد
معتاد به شعر و چاي ترياكم كرد
روزي كه در آيينه خودش را فهميد
در دفتر خاطرات خود خاكم كرد
9/1/82
رأس ساعت 6
چشمي كه چشمهاي ترم را رقم زده است
خط و خطوط زندگيام را به هم زده است
حتي پياده رو شده قلبم براي او
هرصبحِ زود آمده در من قدم زده است
هرصبح رأس ساعت 6 ديدن و عبور
اما هميشه چشم به ناديدنم زده است
اين گونه كوك كرده همين مرد ساده را
اينگونه برخطوط دلم زيروبم زده است
نگذاشت تا كه تازه شوم از هواي او
حالا تمام زندگيام دود و دم زده است
◘
حالا كه رفته است چه ميداند اين چنين
بين من و خدا و غزل را به هم زده است
۲۸/۹/۸۱
تاوان
باچشمهاي خيس تماشا مجاب شد
مردي كه با جهنم چشمش عذاب شد
بعد از هزار مرحله آتش – هنوز هم-
بايد دوباره سوخت، دوباره كباب شد؟
تاوان گندمي است كه هرگز نخورده بود
در بيمدار سنگٍ دلي آسياب شد
مردي كه سالهاي زيادي در اين مدار
از استخوان شكست و شكست و خراب شد
تا چارسوي هرچه غريبي دويده بود
از جست و جو هميشه نصيبش سراب شد
◘
كوتاه بود قصهي اين روشني، عبور
مردي كه در شبانهي چشمی شهاب شد
۱۷/۲/۸۱
...هنوز
نابهساماني من خواهش آن پلك پريساست هنوز
او كه اينگونه مرا غمزده ميخواست، نميخواست هنوز
او كه يك صبح به اين كوچهي بنبست و غريب آمده بود
رفته حالا و كسي پشتٍ يكي پنجره تنهاست هنوز
رفت از اين كوچهي خاكي و فقط مشق جدايي جاماند
باورش نيست كه چشمان تري غرق تماشاست هنوز
آنچه او گفت سرابي است كه بر تشنگيام ميپيچيد
او دروغ و … من و بيهوده دويدن به چپ و راست هنوز
نظم گيسو و قد و قامت و رعنايي او يادم نيست
اگر از چشم من افتاده از اين حنجره پيداست هنوز
◘
شايد او خواست كه با آمدنش فتنه و آشوب كند
شادم از اينكه سري دارم و سردرگم سوداست هنوز
اسد ۸۰
تقديم به بيبهاريهاي وطنم
بهار
بعد از گذشت فصل نفسگير انجماد
آمد بهار و شاخه به شاخه شكوفه داد
قامت گرفت، هرچه گره بود وا شدند
آبستن بهار، بهاري دوباره زاد
وقف تمام عالم و آدم شده بهار
تكثير عطر سيب و گل افتاده دست باد
او مثل يك مسافر از دور آمده
گيسوي پرشكوفه به ما ميدهد مراد؟!
◘
از روزهاي برفي قريه نه خوشتر است
زيبايي مدام بهاران اين بلاد
از پيكهاي رفته به هرجا و ناكجا
شايد كه پيك قريهي ما بوده بيسواد
اين سالها رفت و سرانگشتي از كسي
راه غريب قريهي ما را نشان نداد
۳/۱/۸۰
ته دنيا
اين ايستگاه سوم و لبريز آدم است
ساعت دوباره ۶ شده اما كسي كم است
هل ميدهند عالم و آدم در اين ميان
يك پيرمرد گفت برو! صندلي كم است
اين بار چندم است كه او دير ميكند
يا صبح زود رفته و حالا «مقدم» است
حالا سوار يك اتوبوس قراضهام
بازار چشمهاي تماشا فراهم است
يك صندلي كهنه مرا در خودش نشاند
يك صندلي كه مثل خودم گنگ و مبهم است
بر او نوشتهاند به خطي خراب و زشت
«در اين زمانه عشق، خدا، پوند و دِرهم است»
صد ساربان ترانه و لبهاي خشك من …
شيخي به طعنه گفت كه آقا محرم است!
◘
خواب و خيال آمد و در من عبور كرد
آقا بلند شو! ته دنيا «مقدم» است
اسد ۸۲
ميخواهم چشمهايم را ببندم
خواب !
شايد خواب بودم
كه آسمان زير پلكهايم راه ميرفت
بر شانههايم
پرندههاي آشنايي
آشيانه داشتند
در سينهام
آهوان جواني
اشارتهاي جفتهايشان را
ـ دلواپس ـ
من خواب بودم
طبيعت در من متبلور بود
رودخانههاي جهان رگهايم بودند
و هر چه باران و ابر در من خلاصه ميشدند
تا من خواب بودم
ناگاه
تمام دردهاي مادرم را جيغ زدم
و آسمان از چشمهايم بالا رفت
بالاي بالا
حالا
من بيدارم
چشمهايم ميسوزد
و اوقاتم تلخ است
سالهاست
بهانهي كسي را ميگيرم
كه چشم در چشمم
آواز بخواند
از باد
از باران
تا من چشمهايم را ببندم
۲۴/۳/۸۳
پيشاني سنگ
شبي باران، شبي آتش، شبي آيينه و سنگم
شبي از زندگي سيرم، شبي با مرگ ميجنگم
تو آتش ميشوي بر خرمن احساس تنهائي
تو را با هر نفس ميبويم اما باز دلتنگم
براي دست من آغوشي از غم مانده ميداني
دگر اين دفتر شعرم نميرقصد به آهنگم
تو حالا آن طرف تر از غريبي باز ميخندي
مرا شوق رسيدن هست اما از دو پا لنگم
نميدانم كه ميداني پريشان تو ميمانم
تو اي سبز اهورايي چه سازم با دل تنگم
قلم بر حجم اين كاغذ فقط نام تو را حك كرد
بيا بنويس نامت را بر اين پيشاني سنگم
ميزان۷۸
ويراني چشم
اشكي بنويسيد به پيشاني چشمم
تا گل نكند غنچه شيطاني چشمم
اين پنجره مسموم شد از زهر نگاهي
خشكيدم و خشكيده پريشاني چشمم
ميترسم از آن دم كه به زنجير بيفتم
چنديست كه عكسي شده زنداني چشمم
يك آيه بخوانيد كه آباد شوم من
يك بوم نشسته است به ويراني چشمم
چنديست كه در من غزل آتش نگرفته است
ميترسم از آن آتش پنهاني چشمم
اي اهل غزل باز ببخشيد كه تلخم
قندي نشكفته است به قنداني چشمم
اسد۷۸
پشيماني
به دريا رفته اين چشم پشيمانم
و من سبز از همين يك قطره ايمانم
به آتش ميكشم احساس شومم را
كه رنگ مغفرت گيرنده چشمانم
قنوتم اشك وقت ربنا لالم
برايت شب نماز اشك ميخوانم
كويري خاليام دامان من خاكيست
تو ميفهمي كه من محتاج بارانم
تو ابراهيم دلهاي پريشاني
پر از بت گشتهام حبس خدايانم
سرطان ۷۸
مفهوم آدينه
تو را حس ميكنم امشب بر اين چشمان بيسويم
قدمگاه تو را هر شب به آب ديده ميشويم
مباد آن شب كه مي آيي دلم در كوچهها باشد
كه يادت ميبرد ما را به اين سو و به آن سويم
و من در پنج فصليات هواي ديگري دارم
تو ميداني كه پائيزم و تنها با تو ميرويم
بيا يكسر خرابم كن چه سود از بي تو بودنها
تو اي مفهوم آدينه تو را هر روز ميجويم
جوزا۷۸
يادمان وطن
<<افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته است
دهقان مصيبت زده را خواب گرفته است >>
خورشيد صفا بر لب اين بام رها بود
از چيست كه در سايه ارباب گرفته است
در اين شب نامرد نه نوري نه چراغي
انگار خدا از همه مهتاب گرفته است
صد پاره شده دهكده هر كس به كناري
يك تكه اين دهكده را قاب گرفته است
آن روز كه اين قوم چو دريا دلشان بود
امروز چه تقليد ز مرداب گرفته است
سنبله۷۸
فصل تنهائي
پيش رويم فصلي از تنها شدن
آرزوي لحظههاي ما شدن
بوي دوري ميدهد اين كوچهها
با من تا عابر شبها شدن ؟
در خودم گم ميشوم با ياد تو
اي دريغ از لحظه پيدا شدن
هر چه ميخواني بخوان ديوانهام
گر چه ميترسم از اين رسوا شدن
گر چه با دريا ندارم نسبتي
از تو ميخواهم كمي دريا شدن
هر چه بادا باد تسليم تو ام
ميروم تا آخر شيدا شدن
ثور۷۸
ساز
من كه لبريز شدم ساز تو را
از چه تفسير كنم راز تو را
شايد امشب دل من سنگ شده
تا نرقصد همه ساز تو را
مثل ني حجم دلم تنگ شده
من نفس ميكشم آواز تو را
باورت نيست كه بيبال و پرم
با كه گويم غم پرواز تو را
با كه گويم كه تو عيسي مني
مرده خواهد دم اعجاز تو را
گر تغزل به دلم چنگ زند
من به تصوير كشم ناز تو را
رو به پايان شدهام باز بيا
ميخرم هديه آغاز تو را
جوزا۷۸
اجابت
دوباره سبز ميشوم اگر اجابتم كني
دوباره ميرسم به تو اگر هدايتم كني
شكوفه ميزند به من جوانههاي زندگي
به تيغت اي نگار من اگر تو راحتم كني
اگر به دوش ميكشم گناه عشق پاك تو
ولي كفايتم كند اگر شفاعتم كني
تمام دردهاي من بدان كه خوب ميشوند
تو با نگاه كوچكي اگر عيادتم كني
به دستهاي خاليام به اشكهاي جاريام
دوباره سبز ميشوم اگر اجابتم كني
دلو۷۷
دوبيتيها
من و فصلي جنون آميز بي تو
هجوم و سردي پائيز بي تو
بيا اي فصل زيباي شكفتن
من و درد و خزان لبريز بي تو
حمل ۷۷
مسوزان ريشههاي باورم را
مخشكان برگهاي آخرم را
تو را در دفترم تصوير كردم
نخواندي آخرين شعر ترم را
سرطان ۷۷
خدايا كي رسد فرداي ديدار
كه اشكم را يكي باشد خريدار
دهد آبي بر اين لبهاي تشنه
دهد خوابي بر اين چشمان بيدار
سرطان ۷۷
كويري خشك و بيپايانم اي اشك
عبوري كن تو از چشمانم اي اشك
بيا پايان سبز خشكسالي !
در اين قحطي تو را ميخوانم اي اشك
ميزان ۷۷
در اين تنهائيام صد راز مرده است
تعفن كردهام دل باز مرده است
بيا با يك غزل شعله ورم كن
كه در من فرصت آغاز مرده است
ثور ۷۸
دو بيتي در دو بيتي مست هستم
به قول تو كمي هم پست هستم
اگر از عاشقي جرمی است ما را
بدان با تو يكي هم دست هستم
حمل ۷۸
به استاد فاطمي :
تو را شعري نوشتم عاشقانه
پر از احساس پاك شاعرانه
و ميدانم كه من شاعر نبودم
تو بخشيدي مرا شعر ترانه
حمل۷۸
شكفتن
اي معماي شكوفا شدن آسان نشدي
لحظههايم همه خشكيد تو باران نشدي
بي تو مشقم شده هر بار ترك بستن خويش
مرگ صدباره من ديدي و گريان نشدي
رمز روئيدن اين خاك قدمهاي تو بود
عابر خيس همين تكه بيابان نشدي
يك قدم پيشتر از من شدهاي مثل بهار
مژده وصل بر اين فصل زمستان نشدي
در فقيري چه كنم گرمي بازار تو را
كيميا گشته حضورت كمي ارزان نشدي
گفتم اين بار غزل را به تو زينت بدهم
تو بر اين سفره بيقافيه مهمان نشدي
عقرب ۷۸
غزل
اين عقر ب و قوس ما حمل خواهد شد
در كوچه و با زار مثل خواهد شد
وقتی كه رديف بودنم باشی تو
اين عمر دوبيتی ام غزل خواهد شد
بهار ۸۳
خجالت
چه می شد بين ما مهتاب می شد
قشنگ خنده هايت باب می شد
كمی گل گفته و گل می شنيد يم
زمستان خجا لت آب می شد
تابستان ۸۳
رقص
چرا زبان واسطه باشد
که فعل به فاعل
ونقطه به آخر خط برگرد
بگذار برقصمت چونان گندم زار که باد را
چونان برگ
با دامنی از هزار رنگ
پاييز را
چرا زبان واسطه باشد
بگذار برقصمت
چونان پريشانی گيسوانت در باد
که اين روز ها دارم تمام می شوم
که در من هيچ کسی چون تو نمی وزد
۳/۴/۱۳۸۴
مشق شب
هر چند که در بساط خود اه نداشت
بيچاره دلم به خنده ای راه نداشت
در مدرسه چشم کسی درس نخواند
مشق شبی از ستاره و ماه نداشت
بهار ۸۲
شما
به من گفتی شما
وبين من وشما
هزار تو فاصله افتاد
۲۸/۳/۸۴
مساله
بين من و تو مساله ای مجهو ل است
اين مساله ها برای تو معمول است
ديروز به خانه ی شما زنگ زدم
انگار شماره دلت مشغول است
دل دل
تقويم غريبی مرا کامل کرد
در پاکی روستايی ام دل دل کرد
آن کوزه به دوش قريه ی بالا دست
اين آ بی ارتباط مان را گل کرد
معتاد
از زندگی اش حساب من را کم کرد
معتاد به شعر و چای و ترياکم کرد
روزی که در آ يينه خودش را فهميد
در دفتر خاطرات خود خاکم کرد
پيامبر
چشمهايم که بسته باشد !
آغاز می شوی
در برابر فراوانی سيب های نچيده
حيران می مان
آن قدر که وسوسه ی حوا شدن
از انگشت هايت
بالا می رود
وگيسوانت به آشفتگی بادها طعنه می زند
تو
پيامبر اين قبيله ای
که آواز هايت
مردان در گور خفته را
با زنان هزار دامن محشور می کند
تو آغاز می شوی
کبوتران به تو ايمان می آورند
گلدان های خشکيده از پنجره ها
با مريم واميد
سر می رسند
پرده ها کنار می روند
و آفتاب به من بر می گردد
تو آغاز می شوی
اگر چشمهای من بسته باشد
۵/۴/۱۳۸۴
برای تو
می ترسم اينکه پيش تو هم کم بياورم
ايمان به قحط سالی آدم بياورم
حالا که سيب هست و تو هستی اجازه هست؟
می خواهم از وجود خود آدم بياورم
از روزگار آينه می خواستی و شعر
اين هردو را برای تو با هم بياورم
فنجان شوم که عصر سه شنبه برای تو...
قوری شوم که چای تو را دم بياورم
گلدان شوم برای اتاق محقرت
يک شاخه گل شبيه تو مريم بياورم ؟
حتی تو جان بخواه که من ذره ذره از
چشمان مرده جان دمادم بياورم
در زندگيم آنچه که بوده نبودن است
می خواهم از خدا که تو را کم نياورم
بهار ۸۳
مسافر
ديدمش صبح که از کوچه ی ما رد می شد
وپس از هر قدمی گيج و مردد می شد
مانده بود اين که بماند ،برود، اما رفت
و مه صبح که بين من و او سد می شد
با همان چادر مشکی چمدانی نه بزرگ
می گذشت از نظر و حال دلم بد می شد
او به اندازه تنهايی من ، دور از من
او چنين رفت و چنان شد که نبايد می شد
گفته بود اين که سه ماهی به سفر خواهد رفت
عدد از روی نود رد شده و صد می شد
*
من سه بار اين نود صد شده را طی کردم
بعد از آن مرگ ،که بعلاوه ی سيصد می شد
بهار ۸۲
ناموازی
سرگرم شديم و غرق بازی بوديم
عينيت يک عشق مجازی بوديم
يک صبح به هم رسی... زهم دور شديم
ما مثل دو خط ناموازی بوديم
بابا طاهر
ضريح گيسوانت زائرم کرد
دو بيتی های چشمت شاعرم کرد
به عشقم نسبت ناپاک دادند
ولی عشق تو بابا طاهرم کرد
سنگ تمام
جز تو به کسی که دل نبستيم عزيز
ديوانه تو همين که هستيم عزيز
در آ ينه مان هميشه تصوير تو بود
با سنگ تمام تو شکستيم عزيز
ناگزير
می نشينی در نگاهم می تکانی ناز را
می بری از عقل و هوشم فرصت ابراز را
شاعری در بند بند نای من می خواندت
می توانی از سکوتم بشنوی آواز را
با تو زيبا می شود اين طبع نا ميمون من
کرده ای آرام و رامت شاعر لجباز را
ناگزيرم از تو ای پيغمبر بی معجزه
خندهات شرمنده خواهد کرد هر اعجاز را
ای سرانجام تمام آرزوهايم بگو
می چکانی روی بالم آبی پرواز را
*
حافظ از خال و سمرقند و بخارا گفته است
من به اخم و تخم و نازت غزنی و شيراز را...
تابستان ۷۹
مسافر
ترنم می کنی هر چند ساکت
به زيبايی يک لبخند ساکت
مسافر بودی از من هم گذشتی
عبورت ريشه ام را کند ساکت
به علی جعفری
خلوت
چه می شدخوابهايش مخملی بود
يكی از آرزوهايش علی بود
نصيب هر دوشان يك روز در پارك
تمام خلوت يك صندلی بود
زندانی
می گفت دلش قصيده حيرانی است
چشمان ترش دوبيتی بارانی است
افسوس خبر ندارد از مردی که
پشت مژه های چشم او زندانی است
سر به سر
سيگار،جنون،غزل،شب و بيداری
من هستم و شانه شکسته ديواری
تصوير شکسته من اين بود ای کاش
می شد که شبی سر به سرم بگذاری